تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickersLilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﺎ ﻭ ﮔﻠﻬﺎ ﻣﻮﻥ
اولش اومدم یکم درد دل و دل پرم رو خالی کنم.بعدش با خودم گفتم این نیز بگذرد! تلخیاش بمونه برای یه دفعه دیگه !یکم از شیرین کاریاشون بگم:

پسری  میپرسه :چه جوری میشه که آدم میمیره؟

کلی که براش توضیح دادم  و در مورد عزرائل گفتم و گفتم که  آدمای خوب رو فرشته های خوب با شادی میبرن پیش خدا و .... ببینین چه سوالایی رو تحویلم داد:

میگه:یعنی فرشته ها با بزن بکوب میان؟!

عزرائل چه جوری با سرعت میاد،با موتور سیکلت؟؟یا جت موتوری؟بعدش خودشم خندش گرفت و بلافاصله گفت:نه ببخشید موتور مال شیطونه نه فرشته!

میدونی کارگردان زندگی ما خدا هست!!(گفتم شاید از تلویزیون شنیده .گفتم از کجا میدونی؟گفت آخه ما رو آفریده ما  هم داریم تو فیلمش بازی میکنیم!!جل الخالق از دست زبون این فسقلی!)

میگه:من نمیخوام تو پیر بشی !میگم چرا؟خوبه که آدم به سن پیری برسه.میگه نهههههههههههه اونوقت تو میمیری!

عصر روز جمعه خونه یکی از همکارا جشن میلاد حضرت فاطمه(س) دعوت بودیم .بعد که برگشتیم تو آسانسور میگه :من فکر کردم از اون جشنا که وایساده میرقصن میخایم بریم!!!!!!!!(بنده شرمندم)

 جلسه قبل کلاسش،خوراکیاش روی زمین ریخته بود .داشتم براش توضیح میدادم که اگه نمیتونست بیسکوییتش رو باز کنه یا از کسی کمک بگیره یا بذاره روی صندلی خالی بعد آبمیوش رو باز کنه.میگه:

قررربونت برم من! آخه اونجا کسی واینمی ایسته که من آب میوه  و کیکم رو بذارم رو صندلیش!

یه سنجاق رو گرفته بود دستش و داشت بین دندونه های شونه میکشید.گفت:مامان ببین دارم واسش خلال دندون می کشم!

فلاسک چای رو دستش کرفته هی با خودش میگه: بخخخ.....بخخخخخخخخ...پخخخخخخ.......چی؟چی گفتی؟؟؟مامانی فلاسکه داره حرف میزنه 

اول صبحی هم خدا میدونه چی خواب دیده بل از هر کاری یه راست میاد میگه: من میخوام زن بدست بیارم!!!آخه من خیلی زن بدست آوردن رو دوست دارم.تو فکرم که کی میشه زن من!!!!!

خلاصه که این از دغدغه امروز ایشون.ننه جان ازدواج همچین آش دهن سوزی نیستا!از ما گفتن بود!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:45  توسط mumi  | 

ماما مَیـــَـم....(مامان مریم) از دیروز اینطوری صدام میکه.البته بیشتر وقتی کار داره!از الان سیاست حالیش میشه فسقلی

از صبح بیرون بودیم .عصر که اومدیم دوباره یه سری دیگه با بابایی رفتیم پارک.بعد که شب برگشتیم اومده جلوم وایساده میگه آ..آلله..آ..آلله .بلند شدم دنبالش رفتم کفشش رو آورده پاش کنم ببرمش بیرون.یعنی اگه شبانه روز بیرون باشه بازم میگه در در.فکر کنم از الان باید دنبال یه شوهر جهانگرد باشم براش!

به مامان جون میگه:مامایا به باباجونش هم میگه بابایا

یکی از قرص های آبرنگ داداشش رو پیدا کرده گذاشته جلوش وایسادهحالت نماز خوندن رو گرفته میگه آلله

دیوار کوتاه خونه هم داداشش هست.هر بلایی سرش میاد چه خودش بیوفته چه داداشش مقصر باشه تا ازش میپرسی چی شده؟میگه مییین!! والبته این دیوار کوتاه یک کاربرد دیگه هم داره و اون هم وقتی تشنش باشه یادش میفته صداش کنه. نصفه شبی همه خواب بودن فسقلی تشنه ش بود گفتم آب میخوای؟بلافاصله شروع کرد به صدا زدن: میییییییییییییییین....میییییین 

تا میگم خوشکل مامان کیه کیه؟انگشت ریزه ش رو میذاره رو شکمش و میگه مَ..مَ 


داشتن یه دختر و یه پسر یه محاسنی داره و یه عیبایی .چند تا از این مشکلاتی که بوجود میاد رو دفعه بعدی میگم.معضلی شده برام..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:4  توسط mumi  | 

سلام

بالاخره این تلسم شکست و اومدم یکم بنویسم.این قدر مطلب تو ذهنم هست که نمیدونم از کجا بگم.

دیروز بهترین هدیه روز معلم رو گرفتم.خیلی خیلی خوشحالم کردند.وقتیکه وارد خونه شدم از ذوق گریه م گرفت.پسر گلم با کمک پرستارشون خونه رو تزئین کرده بودند.یک نوشته با نقاشی هم به کابینت زده بودند"مامان جان روزت مبارک.دوست دارم"

خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنی دوستت دارم پسر گلم

از کلمات جدیدی که دختری یاد گرفته :

دا-ات:ساعت

آجیشش:بالشت

نا..نا..ناخخخام:هرچی که براش ناخوشایند باشه،این رو با یه اخم و بر گردوندن سرش همزمان میگه

پ:با یک فتحه کشیده.بادکنک.صدای ترکیدنش رو میگه تا اسمش

دادا--------ش:شین رو با چند ثانیه تاخیر میگه

پیپیس:پسته

بابایییییییییییییییییییییییی:این یکی رو در حالت غنچه کردن لب و همزمان با عشوه باید بخونیید!!

تو حموم داخل وانش نشوندمش،انگار حرارتش براش زیاد بود گفت داخخخخخخخخ.گفتم الان سردش میکنم،قبل از اینکه دست به کار بشم و آب سرد رو باز کنم دیدم داره به آب فوت میکنه! 

هنوز کامل صحبت نمی کنه ولی کلی کلمه قاطی پاطی دیگه هم هست که اگه شد این پست رو تکمیل میکنم.الان خیلی تب داره.به ویروس داداشش دچار شده .دیشب به همسری میگم ببین یه ویروسی که میاری خونه چه بلایی سرمون میاره؟خدا به خیر کنه احتمالا بعدیش منم دیگه! با سردرد شروع میشه،بعد تهوع و تب همزمان،بعدشم هم سرفه و ایشالله بعد یک هفته بهبودی

سرم داره درد میکنه


 

 باعث و بانی خیر آپ شدن اینجا مریم جون مامان باران گلی بود که دیروز موفق به دیدارشون شدم.بسی خرسند شدیم .

یه اتفاق جالب دیگه هم دیروز تو پارک افتاد .موقعی که بچه ها داشتند بازی میکردند یه خانومی  پیشم اومد و با لهجه جنوبی یه چیزی گفت که من احساس کردم شاید کمک میخواد.اسم بیمارستان و بچه و اینها آورد.بعد دخترش که اومد تازه فهمیدم منظورش چی بوده !همون خانوم هم اتاقیم تو بیمارستان بود که سزارین شده و بود و از اونجایی که مادر و دختر بی تجربه بودن مادرم خیلی کمکشون کرد.خدا میخواست ببینمشون.ازشون حلالیت گرفتم  چون توی همون شلوغ پلوغی یک لیوانشون اشتباهی اومده بود تو وسایل ما و هر وقت نگاش میکردم ناراحت میشدم که حالا از کحا پیداشون کنم که بهشون برگردونم!؟ خلاصه که موندم تو کار خدا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:10  توسط mumi  | 

سلام.اوه اوه چه خاکییییییییییییییی گرفته اینجا!

فکر کنم باید درش رو تخته کنم!واقعا نمیرسم .

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:22  توسط mumi  | 

امروز بچم داره تو تب میسوزه..همش بغل بوده .رو پا نمیتونه وایسه چه برسه به راه رفتن.استامینوفن رو دارم مرتب میدم بهش برای همینم گیجه و کمتر بیدار بوده امروز.پسری میگه وقتی خوابه من ناراحتم.از اینکه اینجوری اذیت میشه و گریه میکنه خوشم نمیاد.فردا بهتر میشه؟

من خدا رو خیلی دوست دارم اندازه خواهرم...۱۰۰تاااااااااااااااا.اگه بیشتر هم بود بیشتر!(آخه تا ۱۰۰ فقط بلد بشماره ننه قربان)

میگم دوست داشتی که تنها بودی و خواهر نداشتی؟

میگه :آره ولی خب الان که دارم نه!خیلی دوستش دارم

اینم از واکسن ۱۸ ماهگی.آخییییییییییش دیگه میره تا ۶ سالگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:17  توسط mumi  | 

بیبی:کیوی!

اخخخخخخخخخخ:یخ

مییییییی:معین

دوو:ذوغ

شیییییییی:شیر

ام ام:خوراکی

نونو:نان،پنیر

ماماییییییییی:مامانی

بابایییییییییییییییییییییی:تابلو دیگه!

کلا طوطیه خوبیه کافیه یه حرف رو داداشش بگه اونم بلافاصله تقلید میکنه!ولی تاثیر پذیریش از ما زیاد نیست.این جور وقتاست که با خودم میگم اگه میدونستم بیشتر تو تربیت اولی دقت میکردم

ایییییییییییینقدر دلسوزه بچم که هرچی میخوره باید تو دهن بغل دستیش هم بذاره!

هرچیز هم که بهش میدم بلافاصله اون یکی دستش رو دراز میکنه میگه مییییییییییییییییییی!! یعنی برامعین هم بده!

دیشب هم دیدم یه تکه نون بزرگ برداشته اشاره میکنه پنیر بذارم روش بعدشم گرفت جلو دهنم گفت ماما!!دلم میخواست قورتش بدم

تازگی هم از صندلیش نهاااااااااااایت استفاده رو میکنه.باز کردن در،برداشتن اسباب بازیچند روز پیش هاج و واج داشتم نگاش میکردم:رفته بود با این هیکل فسقلیش صندلی رو بغل کرده بود گداشته بود زیر سینک و لیوانش رو بر میداشت بعد در کمال خونسردی اومد پایین و دوباره صندلیش رو گذاشت زیر آبسردکن و آب ریخت وخورد! البته دیشب هم ازش غافل شدیم کم مونده بود آشزخونه رو آب ببره٬!!!

فعلا همینا رو یادم میاد.گفتم تا یادم نرفته بنویسمشون.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:28  توسط mumi  | 

میبینم چوب رختی اتاقشون در حال انفجاره!میگم مامان جان خب یکم اینو خلوت کن !همه لباسا رو خالی کردم اومده میگه :اهه این چیه دیگه !عین یه درخت بی برگ میمونه!!

موقع خواب باهم دعا و صلوات میخونیم میگه  بخوابین دیگه!مگه اومدیم نماز خونه !!(به مسجد میگه نمازخونه)عجب نسل مومنی تحویل جامعه میدیم!

دختر خواهرم میگه این روزا خیلی معدم ضعیف شده میگه :یعنی چشمای معدش نمیبینه؟!!!

این سوال رو هم چند وقت پیش پرسید (منم اشتباه کردم اینطوری جوابش رو دادم.که البته بعد ها تو یه جایی خوندم باید جوابشون رو به چند سال دیگه حواله کنیم .چون الان قدرت درک و تمایز اندازه و ابعادی که ما میگیم رو ندارن)میگفت خدا بزرگه؟گفتم:آره خیلی..از خونه هم بزرگتر ...آره ...از کوه چطور....آره همه جا هست؟...اره..اینجا؟...آره ...شهر مامان جون اینا؟..آره؟..خب اگه اینطوره و اینقدر خدا بزرگه تو خونه ما هم هست؟...آره.....خب الان که خونهمون از خدا میترکه!!!! 

شب موقع خواب تو تاریکی به ماه و ستاره های چسبیده به سقف اتاقش نگاه میکنه و میگه : تو بهشت هم از این ماه و ستاره های قشنگ هست؟

اینم یه جور دیگه:

میپرسه:چرا زمین هست؟

چرا ما هستیم؟

برای چی این هست؟

برای چی اون هست؟

و الی آخر.....

 تازگی ها هم که رفته سراغ روح!

میگه وقتی ما میمیریم روحمون فرار میکنه؟

روحمون مثل خودمونه؟

وقتی قران میخونی خدا یه آجر از خونه ت رو بیشتر میکنه؟

با بچه مهربون باشی هم همینطور؟(قبلش دعواش کرده بودم)

خلاصه که ثانیه ای یه سوال میاد به ذهنش!


برچسب‌ها: پرسش های پسری
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 22:37  توسط mumi  | 

و اما حکایت این روزهای ما

مدتی به مسافرت و دیدار از خانواده ها گذشت و مابقی ایام غیبت به سرخاراندن هم نمیرسید!

تا عید اینقدر وقتم پر شده که نمیدونم اینایی که تایپ میکنم کی  میتونم تمومشون کنم.

بیشتر روزها  یا مدرسه ام یا کلاس یا خرید!روزهایی که کلاس ندارم هم چون تو خونه نمیذارن به کارام برسم میرم کتابخونه یا کارگاه مدرسه و کارام رو انجام میدم.اونجا هم باید یواشکی برم مبادا کسی ببینتم و کار بده دستم:(

کلی هم کار ریخته سرم.از صبح تا ۲ که بیرونم و بعد هم که به غذا دادن و شستن و پختن و جمع و جور کردن تا ۱۱ شب میگذره.

مسافرتمون هم که زیاد خوش نگذشت چون دست تنها بودم و همسری ما رو رسوند و برگشت و من موندم و یه دخمل آویزون مامانی !که تا اومد عادت کنه باید برمیگشتیم.

بعد از مسافرت هم که تا چند روز درگیر و دار جمع آوری بودیم

چند روز هم به جبران غیبت های کاری سپری شد.

روزها که نمیدونم چهطور شب میشه .شبها هم که به لطف ویروسها و دندان فسقل خانوم نمیدونم چه طوری

صبح میشه!چند شب پیش همین که خوابیدم ساعت موبایل زنگ زد.با بد و بیراه بلند شدم خاموشش کنم دیدم ای دل غافل ۷ صبحه!!

البته شبها اگرررررر شانس بیارم این طوری صبح میشه وگرنه مثل همین هفته ای که در حال  سپری شدن هست ،پرستاری هم بهش اضافه میشه.

بازم خداراشکر!

الانم که میبینید دارم میتایپم جفتشون درحال کن فیکون کردن خانه اند:((

زیادی به غر سپری شد چند تا عکس ببینید دلتون حال بیاد:)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:55  توسط mumi  | 

بالاخره تمام شد..

یه تولد کوشولووو،البته چند روز جلوتر..

عرقم خشک شد،مفصل عرض میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:27  توسط mumi  | 

اَاَاَاَپ:آب،یخ،شیر،شربت،بادام!!،دستمو بشور،حمام،چای،لیوان،..

اُتّاد:افتاد،منو بغل کن،منو بذار زمین،افتادم منو بگیر دیگه!!،اتاق،... افتاد،میخوام برم بالا،

به به :می.می مامان!!،غذا،شکلات،هله هوله،پسته،..

دِ   دُ  دَ:۱ ۲ ۳

دَ:(شما با یک فتحه کشیده  بخوانید)دالّیییی

علاقمندان عزیز :بزودی لغت نامه آوینی منتشر خواهد شد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:36  توسط mumi  |